سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي
من شکستم هر دو را
گفته بودم، از سکوتت، از غرورت؟ خسته ام
به خاموشي مغرورانه ات
شکستي تو مرا
با تو گفتم

از همه تنهايي ام، خستگي ام
با تو گفتم تا بداني
با همه ناجيگري، بي ناجي ام
تو، سکوتت خنجريست
بر قلب من
و حضورت، مرهمي
بر زخم من
پس، باش
تا هميشه با من باش
حتي اگر خاموشي...

پی نویس:
- تنها يادگاري خواهيم شد،تلخ،در کنجه دنيا و خاطره مان خواهد پوسيد در حياط اين زندان و خاطر مان خواهد ماند در قلب عاشق "امروز" هايي که برگ هاي زرد "فردا" به گورستان "ديروز" تبديلشان مي کند.
- بسي كه به جرم عاشقي رنج زمانه ميكشم بر سر شانه هاي دل بار بهانه ميكشم.