تبليغاتX
..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..
::::آفرین جان آفرین نیک را ××× جان آفرید و ایمان نیک را::::


..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..



آبشاری از نور مهتاب روی زمین می تابید

و زمین در ظلمتی بزرگ بود

خورشیدی نبود

 

 

و من به آسمان خیره بودم

و با دوستم ستارگان را نظاره می کردیم

خدایا بی شمار ستاره سو سو می کردند

و من می اندیشیدم

در آن دور دستها چه خبر است

و متاسف بودم چند صبای دیگر

 

 

آسمان را نخواهم دید

و ستارگان را نخواهم دید

و چشمانم در خاک خواهند رفت

و من نمی دانم راز این هستی را

هستی ای که در آن نقشی ندارم

و مرا بی آن که بدانم به دانایی می خوانند...

پی نویس:

- دیگر تاب و توانی برای زنده ماندن ندارم در دنیایی که فقط آتش گلوله حکم زنده بودن ملت ها را دارد...

- دیگر مگر میشه گفت یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب منو می بره ، تهِ اون دره اونجا که شبا ، یکه و تنها تک درخت بید ، شاد و پرامید ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01 ساعت   توسط بیصدا  | 



explorer blog