تبليغاتX
..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..
::::آفرین جان آفرین نیک را ××× جان آفرید و ایمان نیک را::::


..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..



 

انگار توي يك دالان مالامال از پلك هاي دوخته شده راه ميروم!
يكي آمده تمام پلك ها را
با سيم كلفتي به هم دوخته
تا ديدن از يادشان برود!

 

 

پی نویس:

 - دیدن را خون بهای حق خود می دهیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23 ساعت   توسط بیصدا  | 


نگاهم به چهارخانه هاي ساختمان رو به روست
                                           آنجا كه دخترك گيس بريده همسايه
                                                                        پاهايش را از پنجره اويزان ميكند

 


       آنها را تكان ميدهد
                        و با هر تكان خاطره مرگي در ذهن عابران پايين رقم ميخورد!

 


كاش پاهايش را جمع ميكرد
از اين ارتفاع چندش آور دور ميشد
تا من تمام حواسم را به " سقوط آلبر كامو"‌ جمع كنم

 

پی نویس:

- عاشق خودم ميشوم!
- دنبال توجيه منطقي نباشيد
- خودشيفتگي چرا نميخواهد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12 ساعت   توسط بیصدا  | 


همیشه به من گفتن علم بهتر است...

آری بهتر است.

او به من گفت که متخصص شو...خاطره ی زیادی یادم نمیاد از کلاس اولم.ولی یادمه روز اول گریه نکردم و خیلی عادی رفتم مدرسه. شاید چون خواهر یه بزرگتر از خودم داشتم و به قضیه آشنا بودم. فقط مشکلم از همون اول تا به امروز بیدار شدن از خواب بوده و هست و خواهد بود از نظر من ساعت ۱۰ صبح هم صبح کله ی سحره.

به هر حال هنوز معلم کلاس اولم (خدا بیآمورزتش) رو فراموش نکردم.

روز معلم مبارک 

پی نویس:

- معلم به من آموخت که رونویسی نکنم بفهمم بخونم و بعد خودم بنویسم...

- دوستش دارم

- ببخشید که مدتی نبودم،گرفتاری...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12 ساعت   توسط بیصدا  | 


نمیدانم چه اتفاقی میافتد که یکمرتبه با بهار مواجه میشوی. همیشه سرزده و درست وقتی که انتظارش را نداری از راه می آید. بوها، صداها، رنگها و ... نو میشوند. بهار یعنی روبوسی و عیدی گرفتن از دست پدر و مادر و کاشتن نشای کاهو و تخم مرغ رنگی و آسمانی که از فرط صافی نمیتوانی نگاهش کنی. بهار برایم همیشه یادآور آقاجان است. با لباسی سفید و نو و بوسیدن دستش. به خانواده خوب و بزرگم به دوستان گرامیم مژده بهار مبارک باشد.

بهار نارنج شیراز

 

پی نویس:
-
خدایا تو معبود قدیمی، واین است سال تازه ای، پس از تو در آن درخواست حفظ از شیطان، و نیرو و قوّت بر این نفس امّاره بدخواه دارم، و نيز اشتغال بدانچه مرا در عمل به تو نزديك گرداند، اي كريم اي صاحب جلال و بزرگواري <<پیامبر اکرم(ص)>>

 

بهارتان سبزتان مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30 ساعت   توسط بیصدا  | 


سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم

گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي

من شکستم هر دو را

گفته بودم، از سکوتت، از غرورت؟ خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا

با تو گفتم

 

 

از همه تنهايي ام، خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت، مرهمي

بر زخم من

پس، باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي...

 

 

پی نویس:

- تنها يادگاري خواهيم شد،تلخ،در کنجه دنيا و خاطره مان خواهد پوسيد در حياط اين زندان و خاطر مان خواهد ماند در قلب عاشق "امروز" هايي که برگ هاي زرد "فردا" به گورستان "ديروز" تبديلشان مي کند.

- بسي كه به جرم عاشقي رنج زمانه ميكشم بر سر شانه هاي دل بار بهانه ميكشم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19 ساعت   توسط بیصدا  | 


 

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود،

می گذرد

عشقها می میرند

رنگها،رنگ دگر می گیرند

وفقط خاطره هاست،

که چه شیرین وچه تلخ

دست نا خورده به جا می مانند

 

 

 

پی نویس:

- به یاد داشته باش هیچ نیرویی در مقابل عظمت ، قدرت ، پشتکار و اراده ی آدمی تاب مقاومت ندارد.پیوستگی مان را به یاد داشته باشیم.

- در عمق این حقیقت برتر که همگی یک خوانواده ایم عشق  و آرامش را دریاب .کوله بار ترس و حسادت را کنار بگذار، با بالهای ادراک به اوج پرواز کن تا وارد سرزمین بی حد و مرز محبت شوی.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21 ساعت   توسط بیصدا  | 


يه محرم ديگه از راه رسيد،هيئت... روضه... عزاداري...واي چه بوي خوشي به مشام ميرسه دقت کردي هميشه چندوقت قبل محرم دلت چقدر گرفته بدون اينکه علتشو بدوني  ،يه جوري هستي ويه حس وحال ديگه داري ...هرکار ميکني حالت بهترنميشه و روزبه روز احساس ميکني داري بدتر ميشي....محرم که از راه ميرسه  باز غصه هات بيشتر ميشه اما يه دلخوشي داري واونم اينه که  ميتوني بري يه هيئتي، روضه اي، يه جايي که... ممکنه امام زمانت هم اونجا باشه ....ميتوني راحت گريه کني...راحت راحت...ميتوني حتي دلتگيهاتو فرياد بزني حواستو جمع ميکني که لااقل توي اين ماه يه کاري نکني که غصه هاي آقارو بيشترش کني...آقا عزادار جدشون هستن (آجرک الله يا بقيه الله)...نکنه چشمهامون يه چيزايي رو که نبايد،ببينن...نکنه زبانهامون يه چيزايي رو که نبايد ،بگن...نکنه گوشهامون يه چيزايي رو که نبايد،بشنوند....شايد تو هم دلت ميخواست در زمان امام حسين(ع) زندگي ميکردي ، عازم نينوا مي شدي وهم پيکار امامت مي شدي ....شايد همش با خودت ميگي اي کاش منم اونجا بودم وبه نداي ((هل من ناصر))امام  زمانم پاسخ مثبت مي دادم...امام زمانم!تا حالا راست وحسيني ازخودت پرسيدي اگه توي اون زمان بودي چيکار ميکردي؟؟((هل من ناصر ))امامت رو چه جوري جواب ميدادي؟؟اصلا چرا ۱۳۶۷سال به عقب برگرديم همين الان رو درنظر بگيريم به نداي(( هل من ناصر)) امام زمانمون چه جوري پاسخ داديم؟؟؟اصلا ((هل من ناصر)) امام زمان مون رو ميشنويم؟؟؟

 

یا سیدالشهدا 

پی نویس:

- امروز نـدای محـرم از سکوت یک عشق به تجلی میرسد.

-اینک غزه کربلا و امروز عاشورا است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09 ساعت   توسط بیصدا  | 


 شب يلدا بر شما گرامي باد اميد كه سال ديگر در جوار شما اين شب طولاني را به صبح اميد رهنمون سازيم.

چند اين شب و خاموشی، وقت است كه برخيزم *** وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد، افروختنم بايد *** اي عشق بزن در من، كز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم، در خون دلم دارد *** تا خود به كجا آخر، با خاك در آميزم
چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان *** صد زلزله برخيزد، آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم ، بند از دل پر آتش *** وين سيل گدازان را ، از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد ، از ابر فرو بارم *** چون خشم رخ افزود، در صاعقه آويزم
اي سايه سحر خيزان دلواپس خورشيدند *** زندان شب يلدا ، بگشايم و بگريزم

((شیخ عجل حافظ شیرازی))

آخر پاییز

مگر می شود شب باشد و یلدا نباشد؟

تو یلدا ترین یلدای دیر پروری...تو...نقطه ی اوج تنهایی پنجره هستی...تو یلدا ترین بهار بارانی...

بهار نیست و یلدا هست...تو هستی و بهار نیست...تو بارانی ترین نقطه ی اشکی در هوای انتظار...

و من منتظر ترین خسته ی کوچه های مه گرفته...

 

 پی نویس:

- یادم هست سالها پیش مادر بزرگ میگفت اگه شب یلدا باران یا برف ببارد هر ارزویی بکنی براورده میشود.

- حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .

-  . . . یلدای خوفی داشته باشیید حتما امسال افسانه حقیقت پیدا میکنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30 ساعت   توسط بیصدا  | 


چيزى كه مدت ها با شما باشد به تدريج به فراموشى سپرده مى شود و متاسفانه اين قانون بزرگ ترين قاتل عشق است. "رابينز"

 

                   شهر من شهر خاکستری است

                                             ***

                                                مداد رنگی هایم را گم کرده ام...

 

پی نویس:

- چند وقتی است که شهر من تاریک هست ای خدا به داد شهر من برس منتظرم... .

- در این شهر کسی نمیفهمد در اطرافش چه خبر است... .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/09 ساعت   توسط بیصدا  | 


هنوز هم آسمان شیدای ستاره ی دیگر است.

هنوز هم بیابان شیدای کوه دیگر است.

هنوز هم رود شیدای جرعه آب دیگر است.

هنوز هم بهار شیدای یگانه گل دیگر است.

 

 

                                                               اما...اما من تنها شیدای توام.

 

                                                               تو ستارهایی...

 

                                              تو بهاری...

 

    تو بلندای بلندترین کوهی

 

                                             تو رودی...

 

                                                                                تو خورشید بی غروبی

 

                                تو...

 

                                تو ...روزگاری ... روزگار...

 

 

 

پی نویس:

 -  مکان دیدار دیگری در جایی از بهشت وجود دارد کنار رودخانه زندگی جایی که دیگر جدایی وجود ندارد.

 - میلاد علی ابن موسی الرضا بر همه شما مسلمانان مبارک باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15 ساعت   توسط بیصدا  | 


آبشاری از نور مهتاب روی زمین می تابید

و زمین در ظلمتی بزرگ بود

خورشیدی نبود

 

 

و من به آسمان خیره بودم

و با دوستم ستارگان را نظاره می کردیم

خدایا بی شمار ستاره سو سو می کردند

و من می اندیشیدم

در آن دور دستها چه خبر است

و متاسف بودم چند صبای دیگر

 

 

آسمان را نخواهم دید

و ستارگان را نخواهم دید

و چشمانم در خاک خواهند رفت

و من نمی دانم راز این هستی را

هستی ای که در آن نقشی ندارم

و مرا بی آن که بدانم به دانایی می خوانند...

پی نویس:

- دیگر تاب و توانی برای زنده ماندن ندارم در دنیایی که فقط آتش گلوله حکم زنده بودن ملت ها را دارد...

- دیگر مگر میشه گفت یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب منو می بره ، تهِ اون دره اونجا که شبا ، یکه و تنها تک درخت بید ، شاد و پرامید ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01 ساعت   توسط بیصدا  | 


مردم زندگی می کنند

روزگار می گذرد

انار فروش انار می فروشد

و آن دیگری بوسه

و من مانده ام بوسه را بخرم و یا انار را

 

 

آخه هر دو شیرین اند 

انار با آن دانه های بلورین  

و بوسه با آن دل گرم

و من دوستم را دوست دارم

و اناری که در دل دوستم پنهان است

 

پی نویس:

- ...و خداون عاشق و معشوق را آفرید تا خود اولین معشوق و ما عاشق او باشیم و در دست هرکدام از عاشقان اناری داد تا خودش باعث این عشق شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22 ساعت   توسط بیصدا  | 


همه ما تعلیم و تربیت جداگانه ای داشته ایم، و بی شک هر کدام از ما تجربه های حسی جداگانه ای هم داشته ایم. این همه تجارت و تعلیم و تربیت ها از ابتدا تا الان به ما گفته اند که ما از دیگران مجزا و فردی خاص هستیم، خیلی کم هستند انسانهای که به وجود یگانه ویژه خویش پی برده اند. مسئله اینجاست که در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد و هیچ چیزی مجزا نیست. همه ما در ذهن ناخوادگاه جمعی، گفتگویی درونی داریم، این بدان معنا نیست نمی توانید جزء مستقلی باشید فقط به این معناست که ما میتوانیم با همدیگر در ارتباط باشیم، همه چیز به هم مربوط است. زیرا همه ما از یک جا آمده ایم، شاید فیزیک ما در روزگار جدید زندگی کند ولی ترکیبات آن بسیار قدیمی است. هر انسانی از همان مکان فشرده ای آمده است که تمامی هستی بوجود آمده است حالا اینها آنقدر کتابی شد که بگویم همه ما بهم وصل هستیم و جدایی بین ما معنای ندارد، شاید به ظاهر رابطه ی تمام شود ولی در باطن اینطوری نیست، مسائل اونطوری که اتفاق می افتند نیستند ما فقط ظاهر امر را می بینم در صورتی که باطن مسئله خیلی عمیق تر از آن چیزیست که ما فکر می کنیم .

پی نویس:

- حقیقت یکی است، فرزانگان آن را با نامهای متفاوت خوانده اند. یک خورشید است که بر تمامی آبگیرها می تابد. یک هواست که زندگی را نگه می دارد. یک آب است که همه تشنگی ها را فرو می نشاند. یک آتش است که تمامی خانه ها را روشن نگاه می دارد.یک عشق است که تمامی ندارد و بازگشت دارد.
-  منو تنها نگذاشتی بلکه منو راهی کردی به وجود آسمان.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09 ساعت   توسط بیصدا  | 


 یشکش به یاران که از وطن ایران دفاع می کنند


گریختم با کوله ای از ستاره و خورشید تا بامداد را دمیدن از یاد نزدایند و بیداد را دادخواهی! گریختم آری گریختم با کوله ای از هزار فاجعه داغ دار دام و گورهای بی نشان با گل افشان هر تابستانش گریختم با کوله ای از اشک و آه و فریاد مادرم مادرانم که آتش دادخواهی را در ظلمت نابگاه و ناروای خدای آلودگان هنوز برافرورخته می دارند. گریختم آری گریختم با کوله ای که فریادش کابوس جنایت پیشگان خرافه مستی است که جهانی نفریبانند و سورشان سوگ به بزم هماره در تلاوت مرگ که سلیطگانٍ آیه و شلاق زوزه می کشند به رنگ بردگی عزا به بلاهت و تزویر! گریختم آری گریختم با کوله ای از جوانه و عشق با فریادی رساتر که آینده از آن ماست و دمیدن سحر در خاک من بی انکار!

پی نویس:

- نه تنها به خاکت بوسه می زنم بلکه مایه افتخار و سرافرازی من هستی.جانم فدای ایران

- از تمامی دوستان عزیز برای اشتباهی که به من متذکر شدند درپست«دلم یه چای داغ میخواد با یه دوست» عذر خواهی می کنم.و این پست را به همه ی ایرانیان عاشق ایران تقدیم می کنم.(اون پست هم تصحیح شد)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05 ساعت   توسط بیصدا  | 


اینو گفتم واسه تنهایی پاییز واسه غم های برگ پاییز

لحظه های منم مثل هوای پاییز

عجیب و دلگیرند

براتون از کدوم رنگش بگم؟

گاهی زرد و تلخ میشن

گاهی نارنجی و پر انرژی

گاهی سرخ و عاشق

گاهی خشک

گاهی هم سبز کم رنگ

این همه لحظه های پاییزی منند

.................................................................

پاییز و بوی باروون

پاییز نم دلتنگی

پاییز و نیمکت های منتظر

پاییز و کلاغ های چشم به راه

پاییز و پاییز و پاییز

دوستت دارم سلطان فصل ها

..............................................

دلم شور های رنگارنگ داره

مثل برگهای پاییزی

هوای حوصله ام ابریست

صدای بلبل بی دل غمگین

پاییز دلم در راه است

فصل تازه شدن رنگهای دل بی رنگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04 ساعت   توسط بیصدا  | 


دلم یه چای داغ می خواد با یه دوست

دلم یه چای داغ می خواد با یه دوست
که توی چشمش نگاه کنی
تو رو بخواد همون جوری که هستی
حتی وقتی خسته ای
حتی وقتی اصلا
 کامل و موجه نیستی
کسی که جلوش نباید فیلم بازی کنی
اگر بچه بشی نگه چرا
اگه بزرگ بشی نگه چرا
اگر بخوای چیزی بهش نگی اصرار نکنه که بدونه
اگر جلوش بغض کنی 
خجالت نکشی
اگر قهقهه بزنی باهات بخنده

حداقل برای یک دیدار خودت هستی . خود خودت . بدون ماسک . بدون سیاست . به دور از فکر و خیال . مثل پسر بچه ای که دوست داره لبه یک جوب راه بره و سعی کنه تعادلش رو حفظ کنه . یا زیر بارون بستنی بخوره یا روی چمن قل بخوره و بعدش یه پشمک بزرگ نوش جان کنه و حس کنه روز پرباری رو سپری کرده.

رونوشت :

 -  خانم ف.م اگه قدم به سر وب ما گذاشته و روزی باشه که صبح از اون دنده خوبش بلند شده باشه. 

- حداقل یکی از دوستان دوست فوق الذکر برای راهنمایی و آشنایی هرچه بیشتر

-  تنها دوست و بهترین دوست شیرازی و تهرانی ام. R . A & N . P

 

پی نویس:

-  دوست دارم از این ایران برم نروم اما آزاد باشم بتونم هرجا می خوام برم با هر کسی دوست دارم تنها باشم.

 ثانیه ها، دقیقه ها ، ساعت ها ،  روز ها   و... .

- از تمامی افراد ذکر شده راهنمایی می خواهم . لطفا نظرات خود را به من ارجاع دهید.

                                                                                                                   با تشکر   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31 ساعت   توسط بیصدا  | 


به کجا رفته ای؟ شک دارم خدا هم بداند!

من به اندازه چشم تمامی مردم شهر منتظر مانده ام.

سراغت را از باد و خاک و آتش و نور گرفته ام.

هر چه بیشتر می جویمت کمتر می یابمت.

واژه ها از من می گریزند.

هر لحظه بی تو بودن همانقدر بیهودست که هر لحظه با غیر تو بودن.

چقدر همه جا خاکستری است.

چقدر همه چیز و همه جا بی رنگ است.

تو نیستی پس هیچ چیز نیست و من بدون تو چشمانم خالیست.

شب قدر

پی نویس :

- و خداوند نیکی بر زمین قدم گذاشت تا فرزندانش را هدایت کنداما هر چه گشت نیکی را نیافت پس بسیار گریست و آنانرا نفرین کرد تا فرزندان آدم برای همیشه خدایشان را با گریه و زاری بخوانند( بر گرفته از کتاب نفرین خدایان چاپ 1993)(( در این شب های قدر تنها اوست که کمک می کند مارا شمارا)) 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29 ساعت   توسط بیصدا  | 


مارها قورباغه ها را می خورند و قورباغه ها غمگین بودند.

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند.

لک لک ها مارها را می خورند و قورباغه ها شادمان شدند.

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند.

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند.

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است.

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان.

پی نویس:

- اگر قيامتي هست خيانت چرا؟؟؟

اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23 ساعت   توسط بیصدا  | 


كاغذ ديگر سطح بى رنگى نيست و به عمق چيزهايى دست مى يابد كه بر آن ثبت شده است. براى اين كه دست خط كاملى باشد، برازندگى مناسب ترين وضعيت است. زندگى هم همين طور است، وقتى حشو و زوايد كنار برود، انسان سادگى و تمركز را حس مى كند. هر چه وضعيت ساده تر و هشيارانه تر باشد، زيباتر است، هر چند در آغاز ناراحت به نظر مى رسيده است.

پی نویس:

- سنگيني باري که خدا بر دوش ما ميگذارد انقدر زياد نيست که کمرمان را خرد کند  انقدر    

   است  که ما را براي دعا به زانو دراورد

-زندگی رو سخت نگیر زندگی ساده ساده است

                           حل میشه سختی با کوشش زندگی اوج ارادست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21 ساعت   توسط بیصدا  | 


باز باران    من به سيبي خوشنودم 
    و به بوئيدن يک بوته بابونه
من به يک آينه ، يک بستگي پاک قناعت دارم
من نمي خندم اگر بادکنک ميترکد
و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف کند
من صداي پر بلدر چين را ، مي شناسم
خوب مي دانم ريواس کجا مي رويد
سار کي مي آيد
کبک کي مي خواند، باز کي مي ميرد
ماه در خواب بيابان چيست
مرگ درساقه خواهش
و تمشک لذت، زير دندان هم آغوشي

 

پی نویس:

- همه گفتن که او خواهد رفت اما یقین دارم که می آید ، ولی کی...

- تنهایم مگذار در کوچه های غریب تنهایی.بیا اما حالا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17 ساعت   توسط بیصدا  | 


اي مردم سياه و سفيد و رنگي به گوش باشيد كه نزديك است قيامت

اي مردم طمع كار و ستمگر به هوش باشيد كه نزديك است قيامت

اين چراغ هاي قشنگ ماندگار نيست

اين همه زيبايي و وابستگي ها ماندگار نيست

اين عمر كم پروانه اي ما مثل آن آب و قطره در رود است

اين زندگي به ظاهر شيرين و تلخ باطن هر روز به انتها نزديك است

اي مردم جاه طلب و پول پرست

اين همه آشوب و آتش چرا؟ مردن با عزّت هياهوي بي نتيجه سراست

آن بالا يكي دارد نظاره مي كند

اين پايين، همين جا، روي زمين، كسي اشاره مي كند

كسي كه از همان بالاهاست

آن منجي دل هاي زخميِ از تن جداي كبوترهاست

باز هم يك صبح ديگر باز هم يك قصّه ی ديگر

يا اصلا شادي و شادماني اما هر جه باشد روز دگر است

اما هر چه باشد فرداي ديروز است صبح امروز ديروز فرداست

آه كه چقدر نزديك است چه شروع لذت بخشي

انگار باز متولد شدي هر روز يه تولد جديد

از خواب شيرين ديشب چه خبر؟ امروز تعبير مي شود؟ يا كه در فردا خلاصه مي شود

زندگي زيباست اما شرط آن است كه ابتدا را زيباترش كني به انتها

چقدر شيرين است انتهاي زندگي هنگامي به پشت سر نگاهي مي كني

پی نویس:

 -چقدر زيبا بود و چه بهتر فردا

 -بدون شرح

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16 ساعت   توسط بیصدا  | 


نيمکت عاشقي يادت هست. کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود. بيد مجنون زير سايه اش امانمان داده بود، برگهاي رنگينش را به نشانه عشقمان بر سرمان مي ريخت او نيز عاشق بودنمان را به رخ پاييز مي کشيد،

صدایم کن

اما اکنون پاييز نبودنت را، جداييمان را، به رخ مي کشد. بگو،صدايم کن، بيا تا دوباره ما شويم، مرحمي بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاييز به من مي خندد، بيا داغ جداييمان را به دلش بگذاريم. بيا کلاغ ها را پر دهيم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند. دوباره صدايم کن.

پی نویس:

-ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13 ساعت   توسط بیصدا  | 


سلامی از خستگیهای دلی که امیدی ندارد سلامی از کویر قلبی که مانند چشمه ای در آن جوشیدی سلامی به صداقت سلامی که به من تقدیم کردی سلامی به پاکی و نجابت آن لحظه که در برابرم چشم بر زمین دوخته بودی چه زیباست وقتی چشم بر چشم کسی که می دوزم که معنای نگاهم را می فهمد چه زیباست قلم به دست بگیری و بنویسی برای کسی که می فهد چه می نویسی چه زیباست سلام کردن به کسی که مطمئن هستی که جواب سلامت را خواهد داد پس بر تو ای کسی که صداقت تو مرا تحت تاثیر شدیدی قرار داده است .

                                                  ((  سلام  )) 

تمام امیدم به این است که صداقت سلامم را لااقل تو بفهمی و پذیرا باشی.اما افسوس که ...

پنجره

پی نویس:

 - در اين دنياي بي حاصل که مردمانش عصا از کور مي دزدند من خوش باور ساده محبت جستجو مي کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12 ساعت   توسط بیصدا  | 


میگن مرگ حقه ولی من به حق بودنشو درک نکردم

واقعا بعضی وقت از این زندگی خسته می شوم.که گه گاه با خبر می شوم تو این شهر شلوغ چرا باید این همه ستاره توی یک شب سر من خالی بشه بیاد پایین.باخبر شدم نیلوفر یکی تز لینکای وبم فوت کرده.خدا چرا تو این شبای عزیزت باید بشنوم فلان بهترین دوستم می خواد بره.نمی دونم اگه بره تونستم کاری کنم که مثه یه خاطره تو ذهنش بمونم یا نه.

پی نویس:

-از خدا خواستم بعدم از بابام خواستم واسه کارشناسی ام منو ببره تهران بعدم اونجا مشغول کار بشم.

-میخوام بعد از راحله تو رو بهترین دوست خطاب کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11 ساعت   توسط بیصدا  | 


بوی رمضان می آید. بوی ماه خدا، بوی سفره ای به پهنای آسمان می آید. صدای پای علی دوباره در کوچه های کوفه طنین انداز می شود. چه زیباست ایستادن و تماشای بار بستن شیطان و یارانش برای رفتن. مست بوی رمضان شدن، چه زیباست. باز مهمانش می شویم و آن خدای جاه وجلال و جمال و کمال، همچون تمامی میزبانان، ما را از خود نیز بیشتر قدر می نهد و به بالای خانه اش می خواندمان. می خواندمان به بزرگی و شکوه خانه اش و خوان رحمت بی پایانش.آه که گاه عاشقانه باز نزدیک است. شبهای قدر که در آن ها به قدر تمامی زیباییهای جهان، چون باران، مهرش را بر کویر دلهای خشک و ترک خورده ی ما نازل می کند و چه جوی های رحمتی که از چشم های مملو از شوقمان جاری نمی شود. آری، رمضان باز هم می آید، بی آن که به رویمان بیاورد خاطرات یک سال فراموشی توبه ها و ضجه های العفومان را. رمضان بی آن که حتی لحظه ای عهدهای صد بار شکسته امان را به رخمان بکشد، آرام و بی صدا می آید و باز ما را در آغوش گرمش می فشرد و باز قامتمان نرم و رها در میان دستان پر مهرش می افتد. تا باز هم میان این همه نور، حسابی گر بگیرد. داغ شود و دردهامان التیام یابد.     

سحرگاه

پی نویس:        

- سلام بر تو رمضان، ای ماه خدا،سلام بر سحر بر افطار نماز،سلام بر تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10 ساعت   توسط بیصدا  | 


به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم.
این شعر را این روزها زمزمه می کنم و خدارا شکر می کنم ...

راه دگر

پی نویس:

-کنار پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مراخواهی دید بابغض کویری که غرق

درعصاره ی انتظار پشت دیوار دردهایم  نشسته ام.

-کاش می شد به همه چیز گفت نه!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08 ساعت   توسط بیصدا  | 


سخت بیزارم ازخداحافظ این سرآغازفصل تنهایی من همیشه ازجاده می ترسم که ندارد نوید فردایی روزرفتن همیشه می گریند از وداعی دوباره پنجره ها از هراس سکوت و تنهایی رنگ ماتم میگیرد دل ما بی تو دیگر کس نمی خواند این غزل های نا تمام مرا.

پی نویس:

مشغول به حال و حول دنیا شوم مشغول به اونی بشم که میدونی حتی اگه اونو هم بگیرن فراموشم نمی شوی.رفتنت برای همه خوب اما من ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06 ساعت   توسط بیصدا  | 


اشک تنها محرم چشمان منست

غم تنها مونس تنهایی منست

هر چه می بینم نشانه تیره روزیست

دوستان تیشه در دست و پی کینه توزیست

پی نویس:

 ـ  تنهایی  با فکر کردن به گذشته معنا نمی گیرد بلکه با فکر کردن به آینده و زمان در گزد معنا میگیرد.

 ـ کاش به من نمی گفت چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29 ساعت   توسط بیصدا  | 


زمين سر شار سنبل مي شود وقتي بيايي  
 
جهان غرق تجمل مي شود وقتي بيايي  
 
سكوت كوچه باغ خلوت و تنهايي ما  
 
پر از آواز بلبل مي شود وقتي بيايي 
 
بيا كه با رجعت تو دست پيچكهاي عاشق  
 
همه در رجعتت پل مي شود وقتي بيايي 
 
بيا اي بهترين فصل ،فصل رويش  
 
بهار آكنده از گل مي شود وفتي بيايي

پی نویس:

کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت          اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27 ساعت   توسط بیصدا  | 


پروفسور الن کوی:

مدرک کردان جعلی است

پرفسور آلن کوی نوشت:هرگز آقای کردان را ملاقات نکردم وحتی اسمی از ایشان نشنیده ام.وی در ادامه در پاسخ به این سوال که امضاهایی از شما وپرفسور برایانت و رولز بر روی مدرک جناب کردان درج شده است نوشت:امضای روی مدرک ایشان متعلق به من نیست و دو امضا دیگر هم متعلق به پروفسر برایانت و رولز نیست.

پرفسور الن کوی در پایان نوشت : من هرگز رییس شورای دانشگاه آکسفورد نبوده ام و به نظر میرسد مدرک آقای کردان جعلی است.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25 ساعت   توسط بیصدا  | 


اریک فروم گفته است که برخلاف چهره قلب هرگز پیر نمی شود

 

البته ما هم یک مثلی داریم که : عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند

و یک تعابیری مثل زنگوله پای تابوت و پیری و معرکه گیری و ..........

خب او اریک فروم بود و این هم ما .........عکاس این عکس هم

قطعا از وطن اریک فروم است . به هر حال عکس قابل تاملی است .(وبلاگ سرکار خانم میترا لبافی) 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18 ساعت   توسط بیصدا  | 


 روزی از روزها گروهی از قورباغه
 های کوچیک تصمیم گرفتند که با 
  هم مسابقه ی دو بدند . 
  هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج
  خیلی بلند بود .
 جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و
 تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
 
و مسابقه شروع شد .... 
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت
 که قورباغه های به این کوچیکی
 بتوانند به نوک برج برسند . 
شما می تونستید جمله هایی مثل
 اینها را بشنوید : 
" اوه,عجب کار مشکلی !!" 
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی
 رسند ." 
یا : 
"هیچ شانسی برای موفقیتشون
 نیست.برج خیلی بلند ه !" 
  قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع
به افتادن کردند ... 
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند
 بالا وبالاتر می رفتند ... 
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی
 مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"
 و تعداد بیشتری از قورباغه ها
 خسته می شدند و از ادامه دادن
 منصرف 
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد
 بالا, بالا و باز هم بالاتر .... 
این یکی نمی خواست منصرف بشه ! 
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن
 منصرف شدند.به جز اون قورباغه 
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها
 کسی بود که به نوک رسید ! 
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می
 خواستند بدانند او چگونه این کا ر
 رو 
انجام داده؟ 
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت
 رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو
 پیدا کرده؟ 
و مشخص شد که ... 
   برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه
 که :
 هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس
 کننده ی دیگران گوش ندید... چون 
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای
 شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی
 که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
 هیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
 چون هر چیزی که می خونید یا می
 شنوید روی اعمال شما تأثیر
 میگذاره 
پس : 
همیشه .... 
مثبت فکر کنید !
  و بالاتر از اون 
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما 
بگه که به آرزوهاتون نخواهید 
رسید !
  و هیشه باور داشته باشید : 
من همراه خدای خودم همه کار می
 تونم بکنم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18 ساعت   توسط بیصدا  | 


بنگاه های معاملاتی. خدمات مسکن پارس.

اینجا آپارتمان ها را کیلویی میفروشند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17 ساعت   توسط بیصدا  | 


بلوار چمران. خشکشویی و آبشویی گلابتون.

اطوی پیراهن: ۵۰۰ ریال.
کت و شلوار: ۳۰۰۰ ریال.
لباس عروس: ۷۰۰۰ ریال.
سفارشات خیاطی و رفو پذیرفته میشود.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17 ساعت   توسط بیصدا  | 


 کیک های فنجونی

کاغذ زیر کیک های فنجونی همیشه سوخته و نم بودند. خود کیک را که میخوردم، کاغذش را توی مشتم قایم میکردم و بعد بدون اینکه کسی مرا ببیند، یواشکی آن را توی دهانم میگذاشتم. وقتی شیرینی خرده کیک هایی که به کاغذ سوخته چسبیده شده بود روی زبانم خیس میشد، از خود کیک هم خوشمزه تر بود. بعد از ترس پشت دستی های مادر بود که آن را دور میانداختم و به کسی هم چیزی نمیگفتم.

عشق های روزهای کودکی هم مثل همان کاغذهای سوخته و شیرین کیک های فنجونی بودند. حیف که با همه شیرینی و زیبایی، ... یواشکی، دورانداختنی و نگفتنی بودند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17 ساعت   توسط بیصدا  | 


در ارتباط با گفته عده ای از دوستان با ذکر این مطلب که من این نوشته را خودم با خلوتم نوشتم و از هرکس که در نوشته من تحریفی ایجاد کند به دادگاه ادبی شکایت میکنم.لطفا اگر شخصی هم دلیلی بر نقض نویسنده دارد با اسم یا نشانی خود سخن بگوید.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12 ساعت   توسط بیصدا  | 


این را با قلم دل خودم نوشتم تقدیم به تمام بزرگان کودک

توی رؤیاهاش ، با خدایِ خودش به گفتگو نشسته بود ، حس عجیبی داشت ، خدا ازش پرسید : میخوای با من حرف بزنی ؟ گفت : اگه ... وقت دارین. خدا لبخندی زد و گفت : وقت من بی نهایته ، چی تویِ ذهنت داری ، که دوس داری اونو از من بپرسی ؟ ... بپرس. پرسید
خدا ، چه چیزِ این بشر ، این انسانی که اونو آفریدین ، شما رو سخت متعجب میکنه ؟
GOD answered : That they get bored with childhood , they rush to grow up and then long to be children again.
خدا پاسخ داد : کودکیشون . اینکه اونها از کودکیشون خسته میشن و عجله دارن که زود بزرگ بشن و بعد پس از مدتها که بزرگ شدن ، آرزو میکنن ، ای کاش یک کودک بودن
That they lose their health to make money … and then lose their money , to restore their health.
در عجبم از سلامتی شون ، اینکه اونها سلامتی شون رو در راه بدست اوردن ثروت از دست میدن و بعد دوباره حاضرن ، همه این ثروت رو بدن ، تا لحظه ای از همون سلامتی رو بدست بیارن
That by thinking anxiously about the future . they forget the present , such that they live in neither the present , nor the future.
متعجبم از آینده نگری شون ، اینکه اونها با اضطراب و نگرانی به آینده نگاه میکنن و حال رو فراموش میکنن ، بنابراین نه در حال زندگی میکنن ، نه در آینده
That they live as if they will never die . and die as though they have never lived.
تعجب میکنم از زندگی کردنشون ، اینکه اونها طوری زندگی میکنن که انگار هرگز نمی خوان بمیرن و جوری میمیرن که انگار ، هرگز زندگی نکرده ان
بغض غریبی توی گلوش سنگینی میکرد ، خدا دستاشو گرفت ، برای مدتی سکوت کردن
آروم شد ، بعد دوباره پرسید
خدا ، بعنوان یک پدر ، دوس دارین که کدوم درسایِ زندگی رو فرزندای شما یاد بگیرن ؟
خدا پاسخ داد : بیاموزین که ؛
You can not make anyone love you , all you can do is let themselves be loved.
شما نمی تونین کسی رو وادار بکنین که ، عاشقتون باشه ، همه کاری که می تونین بکنین اینه که ، طوری باشین که دیگران خودشون ، دوستارتون باشن
To learn that , is only takes a few seconds to open profound wounds in those , they love and it can take many years to heal them.
بیاموزین که فقط چند ثانیه طول میکشه ، تا زخمهای عمیقی توی قلب اونهایی که دوستشون دارین ایجاد بکنین ، اما سالها طول میکشه تا اون زخمها رو التیام ببخشین
To learn that , there are people who love you dearly , but simply , do not yet know , how to express or show their feelings.( which this is a principal art for live).
بیاموزین ، آدم هایی هستن که شما رو دوس دارن ، فقط نمی دونن که چطوری احساساتشون رو نشون بدن. که این همون هنر زندگیه
To learn that , is not enough , that you forgive on another , but you must also forgive yourself.
بیاموزین ، کافی نیست که فقط همیشه شما دیگران رو ببخشین، بلکه باید گاهی وقتا ، خودتون رو نیز ببخشین
- بیاموزین اگر نمی تونین کارهای بزرگی انجام بدین ، کارهایی کوچک در راهی بزرگ انجام بدین
- بیاموزین که علم اندوزی امروز شما ، زمانی معنا پیدا میکنه که مانع حسرت های فردایِ شما بشه
- بیاموزین ، اگر عبادت ، حوادث رو برای شما تغییر نده ، شما رو برای تحملِ اونها تغییر میده
- بیاموزین که شادمانی ، نداشتنِ مشکلات نیست ، تواناییِ کنار اومدن با اونهاست
- بیاموزین ، ثروت واقعی اینه که شما چه هستین ، نه اینکه چه دارین
- بیاموزین که یک انسانِ با جرأت ، یک جمعیته
و بالاخره بیاموزین و فراموش نکنین ، که ما هزاران سال قبل از اینکه انسان رو بیافرینیم ، محبت رو آفریدیم
با خضوعی خاص از خدا بخاطر این گفتگوی صمیمی تشکر کرد و برای آخرین بار پرسید
آیا چیزه دیگه ایی هست که دوس داشته باشین اونو فرزندانتون بدونن ؟
GOD smiled and said :
خداوند لبخندی زد و گفت
Just know , that I'm here.
فقط اینکه بدونن من ، اینجا هستم...
Some where , amidst these gillyflowers , at the foot of that tall pine. On top of water consciousness , over law of the plants.
اینجا هستم ، لایِ این شب بوها ، پایِ آن کاج بلند، روی آگاهی آب ، روی قانونِ گیاه
Always….
همیشه خدا.
----------------------------------------------------------
خدایا ، بما توفیقِ
تلاشِ در شکست
صبرِ در نومیدی
رفتنِ بی همراه
فداکاریِ در سکوت
عظمتِ بی نام
ایمانِ بی ریا
خوبیِ بی نمود
عشقِ بی هوس
و
دوست داشتن ، بی آنکه دوست بداند ، روزی کن
......... آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09 ساعت   توسط بیصدا  | 


آلبرت انیشتین : در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.

آلبرت انیشتین : تنها دوراه برای زیستن در زندگی خود داری ،اول اینکه هیچ معجزه ای را باور نکنی، ودیگر اینکه همه چیز را معجزه بدانی.

 

 

آلبرت اینشتین: هیچ کاری برای انسان سخت تر از فکر کردن نیست.

آلبرت انیشتین : عشق مانند ساعت شنی همان طور که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09 ساعت   توسط بیصدا  | 


باربارا دی آنجلیس

باربارا  دی  آنجلیس : منتظرنمانید عشق شما را پیدا کند
زمین حاصلخیزی بیافرینید تا بذر عشق به سادگی در آن جوانه زند و رشد کند
خود را تمام و کمال و تا آن جا که در توان دارید با صداقت تمام به رابطه تان متعهد و پای بند کنید
قدرت تعهد بذر عشق میان شما و معشوق را آبیاری خواهد کرد و به آن این امکان را خواهد داد تا در قلب شما به بار بنشیند


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


باربارا دی آنجلیس

باربارا  دی  آنجلیس : این کتاب را با عشق و امتنائی بی پایان به شما هدیه می کنم که خود هم " آغاز " و هم " طریق" و هم "پایان " عشق و شور زندگی واقعی و حقیقی من هستید.

بقیه در ادامه مطالب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران
بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است . فردوسی خردمند

آزادی باجی به مردم نیست ! چرا که مال و داشته آنهاست. ارد بزرگ

رهایی و آزادی ، برآیند پرستش خرد است و دانایی . ارد بزرگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


عشق این توانائی را می دهد که بگوئید ، پوزش می خوا هم. (کن بلانچارد)
عشق یعنی ترس از دست دادن تو . (مثل ایتالیائی)

عشق دردیست شدیدتر از تمام دردهای دیگر ، زیرا در عین حال روح و قلب و کالبد را رنج می دهد. (ولتر)

عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .  (جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


میوه کشتن ، کشته شدن است . ارد بزرگ

سرآمد دشواری و سختی دانایست و دانا چشم خویش را بر  بسیاری از زیبایی های زود گذر گیتی خواهد بست . ارد بزرگ

هر آنکه خردمندتر است  اهریمن بیشتر به او حمله می کند . در میدان جنگ و آورد او هزاران فتنه و افسون کشته شده را خواهی دید . ارد بزرگ

روز های خوش برای کژاندیش بسیار کوتاه و روز کیفر بسیار دراز . ارد بزرگ

اندرز پیران ، بیشتر زمان ها مملو از خون و درد است که بدبختانه جوان از فهم آن ناتوان است . ارد بزرگ

چه نشانی از بد اندیش بجاست ؟ هیچ . ارد بزرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


زن، چراغ خانه است!

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

* دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

* معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

* همسر موقت: لامپ کم مصرف!

* همسر دائم: همان چراغ خانه. به هرحال اگر ما مَثَل"دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست" را بنا به مصالحی در مطلب چند پست قبل، تغییر دادیم، دیگر قصد تخریب همه مثل ها و متل ها را که نداریم!

* همسر مطلقه: لامپ سوخته!

* همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
"در مصرف برق صرفه جویی بکنید"؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


I NEED YOU

میندیش که دیگران ، تو را به آرمانت خواهند رساند . 

 اُرد بزرگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06 ساعت   توسط بیصدا  | 


منظومه ها پس این ها همه اسمش زندگی است دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد ما زنده ایم چون بیداریم ما زنده ایم چون می خوابیم و رستگار و سعادتمندیم زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش برگچه های پیاز ترانه های طراوتند و فکر من واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها بانگ خروس رابر می داشتند و همین طور ریگ ها و ماه و منظومه ها ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید زیرا دوست داشتن خال با روح ماست.                                     

                                                    «زنده یاد حسین پناهی» 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06 ساعت   توسط بیصدا  | 


لبخند

 به جاى اين كه سعى كنى ثابت كنى كه بهتر از آنى كه فكر مى كنى، به سادگى بخند. بخند به نگرانى هايت، ناامنى هايت. با طنز به اضطراب هايت نگاه كن. اول سخت است، اما كم كم عادت مى كنى...!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05 ساعت   توسط بیصدا  | 


اگر میخواهید خواننده شوید بهتر است بدانید که هیچ کار دشواری در پیش ندارید

در حال حاضر هر نره خری که عشقش میکشه با یه صدای نکره میکروفن میگره دستش و برو بریم ............ اگر یک ته صدا هم داشته باشید خرتان از پل میگذرد.

برای خواننده موفق شدن در یک هفته توجه به نکات زیر فوق الزامی است :

سه ساعت توی حموم تمرکز بگیرید و بعد یه شعر نو درست کنید میتونید توی همون حموم هم اون رو اجرا کنید.

توضیحات :( اگر مایه دار میباشید بهتر است از یک استدیو استفاده کنید )


یه عکس خسته و غمگین با موهای پریشان و صورت اشک آلود و لباس پاره بگیرید برای روی جلد نوار .

توضیحات :( بهتر است یه گیتار شکسته هم در دست داشته باشید )


از اسامی همچون . عاشق دل شکسته . مجنون بدبخت . فلک زده . در به در .
دل تیکه تیکه شده . جوان ناکام . میتوانید برای اسم آلبوم استفاده کنید.

توضیحات :( سعی کنید اسمی انتخاب کنید که طرف دلش به حالت کباب بشه)


نکته فوق مهم برای موفقیت در خوانندگی همین بخش آخر است یک هفته قبل از پخش نوارتان توی همه جا شایعه کنید که نوارهاتون غیر مجاز است و اجازه پخش
به شما داده نشده و با هزار بدبختی میخواهید جواز بگیرید هفته بعد نوارهاتون رو پخش کنید مطمین باشید که به شب نکشیده همه به فروش میرود.

توضیحات :( روند فعلی اینطوریه که هر چیزی که بگن غیر مجاز هست مردم جلوش یه صف یک کیلومتری می کشند که ببینند چیه )
+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05 ساعت   توسط بیصدا  | 


نگاهي به برخورد نيروي انتظامي با بدحجابي
اتفاقي که ديگر جديد نيست
 
ديگر همه عادت کردند که فصل تغيير زمين و آغاز سال جديد، فصل بروز و ظهور برنامه ها و طرح هاي جديد است، برنامه هايي که يک در هزار اجرا يا توان اجرايي آن پيش بيني مي شود. ديگر همه عادت کردند خبر از برنامه هاي انتظامي را براي برقراري اصلي به نام «نظم در کشور» هر سال با آغاز فصل يا سال جديد بشنوند. ديگر همه عادت کردند که از نيمه فروردين مردم را به دو نيم و از ديگران جدا کنند و نيمي را «هنجارشکن» بنامند و آنها را «رواني» يا «فاقد هويت» بدانند. همه اين عادت ها، همان پوشه هاي رنگيني است که با پايان فصلي سرد و آغاز بهار، راهي ميز مديران مي شود و يک به يک براي اجرا، دستور مي خورد.
 
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04 ساعت   توسط بیصدا  | 


" تن درست برای روان ، مهمانخانه ، و برای تن ناسالم بیمارستان است "  . بیگن

" چهار چوب نگاه ما زمینی است ، اما برآیند اندیشه ما جنبه آسمانی نیز پیدا می کند "  . ارد بزرگ

" آنچه را که با خوشی و لذت آموخته ایم ، هرگز فراموش نمی کنیم "  . سیسرون

" آنكه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار براستي در اين جهان نيك بخت است "  . بزرگمهر


+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04 ساعت   توسط بیصدا  | 



explorer blog