نگاهم به چهارخانه هاي ساختمان رو به روست
آنجا كه دخترك گيس بريده همسايه
پاهايش را از پنجره اويزان ميكند

آنها را تكان ميدهد
و با هر تكان خاطره مرگي در ذهن عابران پايين رقم ميخورد!

كاش پاهايش را جمع ميكرد
از اين ارتفاع چندش آور دور ميشد
تا من تمام حواسم را به " سقوط آلبر كامو" جمع كنم
پی نویس:
- عاشق خودم ميشوم!
- دنبال توجيه منطقي نباشيد
- خودشيفتگي چرا نميخواهد!