آبشاری از نور مهتاب روی زمین می تابید
و زمین در ظلمتی بزرگ بود
خورشیدی نبود

و من به آسمان خیره بودم
و با دوستم ستارگان را نظاره می کردیم
خدایا بی شمار ستاره سو سو می کردند
و من می اندیشیدم
در آن دور دستها چه خبر است
و متاسف بودم چند صبای دیگر

آسمان را نخواهم دید
و ستارگان را نخواهم دید
و چشمانم در خاک خواهند رفت
و من نمی دانم راز این هستی را
هستی ای که در آن نقشی ندارم
و مرا بی آن که بدانم به دانایی می خوانند...
پی نویس:
- دیگر تاب و توانی برای زنده ماندن ندارم در دنیایی که فقط آتش گلوله حکم زنده بودن ملت ها را دارد...
- دیگر مگر میشه گفت یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب منو می بره ، تهِ اون دره اونجا که شبا ، یکه و تنها تک درخت بید ، شاد و پرامید ....