تبليغاتX
..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..
::::آفرین جان آفرین نیک را ××× جان آفرید و ایمان نیک را::::


..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..



دلم یه چای داغ می خواد با یه دوست

دلم یه چای داغ می خواد با یه دوست
که توی چشمش نگاه کنی
تو رو بخواد همون جوری که هستی
حتی وقتی خسته ای
حتی وقتی اصلا
 کامل و موجه نیستی
کسی که جلوش نباید فیلم بازی کنی
اگر بچه بشی نگه چرا
اگه بزرگ بشی نگه چرا
اگر بخوای چیزی بهش نگی اصرار نکنه که بدونه
اگر جلوش بغض کنی 
خجالت نکشی
اگر قهقهه بزنی باهات بخنده

حداقل برای یک دیدار خودت هستی . خود خودت . بدون ماسک . بدون سیاست . به دور از فکر و خیال . مثل پسر بچه ای که دوست داره لبه یک جوب راه بره و سعی کنه تعادلش رو حفظ کنه . یا زیر بارون بستنی بخوره یا روی چمن قل بخوره و بعدش یه پشمک بزرگ نوش جان کنه و حس کنه روز پرباری رو سپری کرده.

رونوشت :

 -  خانم ف.م اگه قدم به سر وب ما گذاشته و روزی باشه که صبح از اون دنده خوبش بلند شده باشه. 

- حداقل یکی از دوستان دوست فوق الذکر برای راهنمایی و آشنایی هرچه بیشتر

-  تنها دوست و بهترین دوست شیرازی و تهرانی ام. R . A & N . P

 

پی نویس:

-  دوست دارم از این ایران برم نروم اما آزاد باشم بتونم هرجا می خوام برم با هر کسی دوست دارم تنها باشم.

 ثانیه ها، دقیقه ها ، ساعت ها ،  روز ها   و... .

- از تمامی افراد ذکر شده راهنمایی می خواهم . لطفا نظرات خود را به من ارجاع دهید.

                                                                                                                   با تشکر   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31 ساعت   توسط بیصدا  | 


به کجا رفته ای؟ شک دارم خدا هم بداند!

من به اندازه چشم تمامی مردم شهر منتظر مانده ام.

سراغت را از باد و خاک و آتش و نور گرفته ام.

هر چه بیشتر می جویمت کمتر می یابمت.

واژه ها از من می گریزند.

هر لحظه بی تو بودن همانقدر بیهودست که هر لحظه با غیر تو بودن.

چقدر همه جا خاکستری است.

چقدر همه چیز و همه جا بی رنگ است.

تو نیستی پس هیچ چیز نیست و من بدون تو چشمانم خالیست.

شب قدر

پی نویس :

- و خداوند نیکی بر زمین قدم گذاشت تا فرزندانش را هدایت کنداما هر چه گشت نیکی را نیافت پس بسیار گریست و آنانرا نفرین کرد تا فرزندان آدم برای همیشه خدایشان را با گریه و زاری بخوانند( بر گرفته از کتاب نفرین خدایان چاپ 1993)(( در این شب های قدر تنها اوست که کمک می کند مارا شمارا)) 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29 ساعت   توسط بیصدا  | 


مارها قورباغه ها را می خورند و قورباغه ها غمگین بودند.

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند.

لک لک ها مارها را می خورند و قورباغه ها شادمان شدند.

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند.

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند.

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است.

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان.

پی نویس:

- اگر قيامتي هست خيانت چرا؟؟؟

اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23 ساعت   توسط بیصدا  | 


كاغذ ديگر سطح بى رنگى نيست و به عمق چيزهايى دست مى يابد كه بر آن ثبت شده است. براى اين كه دست خط كاملى باشد، برازندگى مناسب ترين وضعيت است. زندگى هم همين طور است، وقتى حشو و زوايد كنار برود، انسان سادگى و تمركز را حس مى كند. هر چه وضعيت ساده تر و هشيارانه تر باشد، زيباتر است، هر چند در آغاز ناراحت به نظر مى رسيده است.

پی نویس:

- سنگيني باري که خدا بر دوش ما ميگذارد انقدر زياد نيست که کمرمان را خرد کند  انقدر    

   است  که ما را براي دعا به زانو دراورد

-زندگی رو سخت نگیر زندگی ساده ساده است

                           حل میشه سختی با کوشش زندگی اوج ارادست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21 ساعت   توسط بیصدا  | 


باز باران    من به سيبي خوشنودم 
    و به بوئيدن يک بوته بابونه
من به يک آينه ، يک بستگي پاک قناعت دارم
من نمي خندم اگر بادکنک ميترکد
و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف کند
من صداي پر بلدر چين را ، مي شناسم
خوب مي دانم ريواس کجا مي رويد
سار کي مي آيد
کبک کي مي خواند، باز کي مي ميرد
ماه در خواب بيابان چيست
مرگ درساقه خواهش
و تمشک لذت، زير دندان هم آغوشي

 

پی نویس:

- همه گفتن که او خواهد رفت اما یقین دارم که می آید ، ولی کی...

- تنهایم مگذار در کوچه های غریب تنهایی.بیا اما حالا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17 ساعت   توسط بیصدا  | 


اي مردم سياه و سفيد و رنگي به گوش باشيد كه نزديك است قيامت

اي مردم طمع كار و ستمگر به هوش باشيد كه نزديك است قيامت

اين چراغ هاي قشنگ ماندگار نيست

اين همه زيبايي و وابستگي ها ماندگار نيست

اين عمر كم پروانه اي ما مثل آن آب و قطره در رود است

اين زندگي به ظاهر شيرين و تلخ باطن هر روز به انتها نزديك است

اي مردم جاه طلب و پول پرست

اين همه آشوب و آتش چرا؟ مردن با عزّت هياهوي بي نتيجه سراست

آن بالا يكي دارد نظاره مي كند

اين پايين، همين جا، روي زمين، كسي اشاره مي كند

كسي كه از همان بالاهاست

آن منجي دل هاي زخميِ از تن جداي كبوترهاست

باز هم يك صبح ديگر باز هم يك قصّه ی ديگر

يا اصلا شادي و شادماني اما هر جه باشد روز دگر است

اما هر چه باشد فرداي ديروز است صبح امروز ديروز فرداست

آه كه چقدر نزديك است چه شروع لذت بخشي

انگار باز متولد شدي هر روز يه تولد جديد

از خواب شيرين ديشب چه خبر؟ امروز تعبير مي شود؟ يا كه در فردا خلاصه مي شود

زندگي زيباست اما شرط آن است كه ابتدا را زيباترش كني به انتها

چقدر شيرين است انتهاي زندگي هنگامي به پشت سر نگاهي مي كني

پی نویس:

 -چقدر زيبا بود و چه بهتر فردا

 -بدون شرح

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16 ساعت   توسط بیصدا  | 


نيمکت عاشقي يادت هست. کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود. بيد مجنون زير سايه اش امانمان داده بود، برگهاي رنگينش را به نشانه عشقمان بر سرمان مي ريخت او نيز عاشق بودنمان را به رخ پاييز مي کشيد،

صدایم کن

اما اکنون پاييز نبودنت را، جداييمان را، به رخ مي کشد. بگو،صدايم کن، بيا تا دوباره ما شويم، مرحمي بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاييز به من مي خندد، بيا داغ جداييمان را به دلش بگذاريم. بيا کلاغ ها را پر دهيم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند. دوباره صدايم کن.

پی نویس:

-ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13 ساعت   توسط بیصدا  | 


سلامی از خستگیهای دلی که امیدی ندارد سلامی از کویر قلبی که مانند چشمه ای در آن جوشیدی سلامی به صداقت سلامی که به من تقدیم کردی سلامی به پاکی و نجابت آن لحظه که در برابرم چشم بر زمین دوخته بودی چه زیباست وقتی چشم بر چشم کسی که می دوزم که معنای نگاهم را می فهمد چه زیباست قلم به دست بگیری و بنویسی برای کسی که می فهد چه می نویسی چه زیباست سلام کردن به کسی که مطمئن هستی که جواب سلامت را خواهد داد پس بر تو ای کسی که صداقت تو مرا تحت تاثیر شدیدی قرار داده است .

                                                  ((  سلام  )) 

تمام امیدم به این است که صداقت سلامم را لااقل تو بفهمی و پذیرا باشی.اما افسوس که ...

پنجره

پی نویس:

 - در اين دنياي بي حاصل که مردمانش عصا از کور مي دزدند من خوش باور ساده محبت جستجو مي کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12 ساعت   توسط بیصدا  | 


میگن مرگ حقه ولی من به حق بودنشو درک نکردم

واقعا بعضی وقت از این زندگی خسته می شوم.که گه گاه با خبر می شوم تو این شهر شلوغ چرا باید این همه ستاره توی یک شب سر من خالی بشه بیاد پایین.باخبر شدم نیلوفر یکی تز لینکای وبم فوت کرده.خدا چرا تو این شبای عزیزت باید بشنوم فلان بهترین دوستم می خواد بره.نمی دونم اگه بره تونستم کاری کنم که مثه یه خاطره تو ذهنش بمونم یا نه.

پی نویس:

-از خدا خواستم بعدم از بابام خواستم واسه کارشناسی ام منو ببره تهران بعدم اونجا مشغول کار بشم.

-میخوام بعد از راحله تو رو بهترین دوست خطاب کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11 ساعت   توسط بیصدا  | 


بوی رمضان می آید. بوی ماه خدا، بوی سفره ای به پهنای آسمان می آید. صدای پای علی دوباره در کوچه های کوفه طنین انداز می شود. چه زیباست ایستادن و تماشای بار بستن شیطان و یارانش برای رفتن. مست بوی رمضان شدن، چه زیباست. باز مهمانش می شویم و آن خدای جاه وجلال و جمال و کمال، همچون تمامی میزبانان، ما را از خود نیز بیشتر قدر می نهد و به بالای خانه اش می خواندمان. می خواندمان به بزرگی و شکوه خانه اش و خوان رحمت بی پایانش.آه که گاه عاشقانه باز نزدیک است. شبهای قدر که در آن ها به قدر تمامی زیباییهای جهان، چون باران، مهرش را بر کویر دلهای خشک و ترک خورده ی ما نازل می کند و چه جوی های رحمتی که از چشم های مملو از شوقمان جاری نمی شود. آری، رمضان باز هم می آید، بی آن که به رویمان بیاورد خاطرات یک سال فراموشی توبه ها و ضجه های العفومان را. رمضان بی آن که حتی لحظه ای عهدهای صد بار شکسته امان را به رخمان بکشد، آرام و بی صدا می آید و باز ما را در آغوش گرمش می فشرد و باز قامتمان نرم و رها در میان دستان پر مهرش می افتد. تا باز هم میان این همه نور، حسابی گر بگیرد. داغ شود و دردهامان التیام یابد.     

سحرگاه

پی نویس:        

- سلام بر تو رمضان، ای ماه خدا،سلام بر سحر بر افطار نماز،سلام بر تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10 ساعت   توسط بیصدا  | 


به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم.
این شعر را این روزها زمزمه می کنم و خدارا شکر می کنم ...

راه دگر

پی نویس:

-کنار پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مراخواهی دید بابغض کویری که غرق

درعصاره ی انتظار پشت دیوار دردهایم  نشسته ام.

-کاش می شد به همه چیز گفت نه!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08 ساعت   توسط بیصدا  | 


سخت بیزارم ازخداحافظ این سرآغازفصل تنهایی من همیشه ازجاده می ترسم که ندارد نوید فردایی روزرفتن همیشه می گریند از وداعی دوباره پنجره ها از هراس سکوت و تنهایی رنگ ماتم میگیرد دل ما بی تو دیگر کس نمی خواند این غزل های نا تمام مرا.

پی نویس:

مشغول به حال و حول دنیا شوم مشغول به اونی بشم که میدونی حتی اگه اونو هم بگیرن فراموشم نمی شوی.رفتنت برای همه خوب اما من ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06 ساعت   توسط بیصدا  | 



explorer blog