اي مردم سياه و سفيد و رنگي به گوش باشيد كه نزديك است قيامت
اي مردم طمع كار و ستمگر به هوش باشيد كه نزديك است قيامت
اين چراغ هاي قشنگ ماندگار نيست
اين همه زيبايي و وابستگي ها ماندگار نيست
اين عمر كم پروانه اي ما مثل آن آب و قطره در رود است
اين زندگي به ظاهر شيرين و تلخ باطن هر روز به انتها نزديك است
اي مردم جاه طلب و پول پرست
اين همه آشوب و آتش چرا؟ مردن با عزّت هياهوي بي نتيجه سراست
آن بالا يكي دارد نظاره مي كند
اين پايين، همين جا، روي زمين، كسي اشاره مي كند
كسي كه از همان بالاهاست
آن منجي دل هاي زخميِ از تن جداي كبوترهاست
باز هم يك صبح ديگر باز هم يك قصّه ی ديگر
يا اصلا شادي و شادماني اما هر جه باشد روز دگر است
اما هر چه باشد فرداي ديروز است صبح امروز ديروز فرداست
آه كه چقدر نزديك است چه شروع لذت بخشي
انگار باز متولد شدي هر روز يه تولد جديد
از خواب شيرين ديشب چه خبر؟ امروز تعبير مي شود؟ يا كه در فردا خلاصه مي شود
زندگي زيباست اما شرط آن است كه ابتدا را زيباترش كني به انتها
چقدر شيرين است انتهاي زندگي هنگامي به پشت سر نگاهي مي كني
پی نویس:
-چقدر زيبا بود و چه بهتر فردا
-بدون شرح