تبليغاتX
..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..
::::آفرین جان آفرین نیک را ××× جان آفرید و ایمان نیک را::::


..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..



اشک تنها محرم چشمان منست

غم تنها مونس تنهایی منست

هر چه می بینم نشانه تیره روزیست

دوستان تیشه در دست و پی کینه توزیست

پی نویس:

 ـ  تنهایی  با فکر کردن به گذشته معنا نمی گیرد بلکه با فکر کردن به آینده و زمان در گزد معنا میگیرد.

 ـ کاش به من نمی گفت چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29 ساعت   توسط بیصدا  | 


زمين سر شار سنبل مي شود وقتي بيايي  
 
جهان غرق تجمل مي شود وقتي بيايي  
 
سكوت كوچه باغ خلوت و تنهايي ما  
 
پر از آواز بلبل مي شود وقتي بيايي 
 
بيا كه با رجعت تو دست پيچكهاي عاشق  
 
همه در رجعتت پل مي شود وقتي بيايي 
 
بيا اي بهترين فصل ،فصل رويش  
 
بهار آكنده از گل مي شود وفتي بيايي

پی نویس:

کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت          اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27 ساعت   توسط بیصدا  | 


پروفسور الن کوی:

مدرک کردان جعلی است

پرفسور آلن کوی نوشت:هرگز آقای کردان را ملاقات نکردم وحتی اسمی از ایشان نشنیده ام.وی در ادامه در پاسخ به این سوال که امضاهایی از شما وپرفسور برایانت و رولز بر روی مدرک جناب کردان درج شده است نوشت:امضای روی مدرک ایشان متعلق به من نیست و دو امضا دیگر هم متعلق به پروفسر برایانت و رولز نیست.

پرفسور الن کوی در پایان نوشت : من هرگز رییس شورای دانشگاه آکسفورد نبوده ام و به نظر میرسد مدرک آقای کردان جعلی است.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25 ساعت   توسط بیصدا  | 


اریک فروم گفته است که برخلاف چهره قلب هرگز پیر نمی شود

 

البته ما هم یک مثلی داریم که : عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند

و یک تعابیری مثل زنگوله پای تابوت و پیری و معرکه گیری و ..........

خب او اریک فروم بود و این هم ما .........عکاس این عکس هم

قطعا از وطن اریک فروم است . به هر حال عکس قابل تاملی است .(وبلاگ سرکار خانم میترا لبافی) 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18 ساعت   توسط بیصدا  | 


 روزی از روزها گروهی از قورباغه
 های کوچیک تصمیم گرفتند که با 
  هم مسابقه ی دو بدند . 
  هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج
  خیلی بلند بود .
 جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و
 تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
 
و مسابقه شروع شد .... 
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت
 که قورباغه های به این کوچیکی
 بتوانند به نوک برج برسند . 
شما می تونستید جمله هایی مثل
 اینها را بشنوید : 
" اوه,عجب کار مشکلی !!" 
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی
 رسند ." 
یا : 
"هیچ شانسی برای موفقیتشون
 نیست.برج خیلی بلند ه !" 
  قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع
به افتادن کردند ... 
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند
 بالا وبالاتر می رفتند ... 
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی
 مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"
 و تعداد بیشتری از قورباغه ها
 خسته می شدند و از ادامه دادن
 منصرف 
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد
 بالا, بالا و باز هم بالاتر .... 
این یکی نمی خواست منصرف بشه ! 
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن
 منصرف شدند.به جز اون قورباغه 
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها
 کسی بود که به نوک رسید ! 
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می
 خواستند بدانند او چگونه این کا ر
 رو 
انجام داده؟ 
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت
 رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو
 پیدا کرده؟ 
و مشخص شد که ... 
   برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه
 که :
 هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس
 کننده ی دیگران گوش ندید... چون 
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای
 شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی
 که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
 هیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
 چون هر چیزی که می خونید یا می
 شنوید روی اعمال شما تأثیر
 میگذاره 
پس : 
همیشه .... 
مثبت فکر کنید !
  و بالاتر از اون 
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما 
بگه که به آرزوهاتون نخواهید 
رسید !
  و هیشه باور داشته باشید : 
من همراه خدای خودم همه کار می
 تونم بکنم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18 ساعت   توسط بیصدا  | 


بنگاه های معاملاتی. خدمات مسکن پارس.

اینجا آپارتمان ها را کیلویی میفروشند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17 ساعت   توسط بیصدا  | 


بلوار چمران. خشکشویی و آبشویی گلابتون.

اطوی پیراهن: ۵۰۰ ریال.
کت و شلوار: ۳۰۰۰ ریال.
لباس عروس: ۷۰۰۰ ریال.
سفارشات خیاطی و رفو پذیرفته میشود.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17 ساعت   توسط بیصدا  | 


 کیک های فنجونی

کاغذ زیر کیک های فنجونی همیشه سوخته و نم بودند. خود کیک را که میخوردم، کاغذش را توی مشتم قایم میکردم و بعد بدون اینکه کسی مرا ببیند، یواشکی آن را توی دهانم میگذاشتم. وقتی شیرینی خرده کیک هایی که به کاغذ سوخته چسبیده شده بود روی زبانم خیس میشد، از خود کیک هم خوشمزه تر بود. بعد از ترس پشت دستی های مادر بود که آن را دور میانداختم و به کسی هم چیزی نمیگفتم.

عشق های روزهای کودکی هم مثل همان کاغذهای سوخته و شیرین کیک های فنجونی بودند. حیف که با همه شیرینی و زیبایی، ... یواشکی، دورانداختنی و نگفتنی بودند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17 ساعت   توسط بیصدا  | 


در ارتباط با گفته عده ای از دوستان با ذکر این مطلب که من این نوشته را خودم با خلوتم نوشتم و از هرکس که در نوشته من تحریفی ایجاد کند به دادگاه ادبی شکایت میکنم.لطفا اگر شخصی هم دلیلی بر نقض نویسنده دارد با اسم یا نشانی خود سخن بگوید.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12 ساعت   توسط بیصدا  | 


این را با قلم دل خودم نوشتم تقدیم به تمام بزرگان کودک

توی رؤیاهاش ، با خدایِ خودش به گفتگو نشسته بود ، حس عجیبی داشت ، خدا ازش پرسید : میخوای با من حرف بزنی ؟ گفت : اگه ... وقت دارین. خدا لبخندی زد و گفت : وقت من بی نهایته ، چی تویِ ذهنت داری ، که دوس داری اونو از من بپرسی ؟ ... بپرس. پرسید
خدا ، چه چیزِ این بشر ، این انسانی که اونو آفریدین ، شما رو سخت متعجب میکنه ؟
GOD answered : That they get bored with childhood , they rush to grow up and then long to be children again.
خدا پاسخ داد : کودکیشون . اینکه اونها از کودکیشون خسته میشن و عجله دارن که زود بزرگ بشن و بعد پس از مدتها که بزرگ شدن ، آرزو میکنن ، ای کاش یک کودک بودن
That they lose their health to make money … and then lose their money , to restore their health.
در عجبم از سلامتی شون ، اینکه اونها سلامتی شون رو در راه بدست اوردن ثروت از دست میدن و بعد دوباره حاضرن ، همه این ثروت رو بدن ، تا لحظه ای از همون سلامتی رو بدست بیارن
That by thinking anxiously about the future . they forget the present , such that they live in neither the present , nor the future.
متعجبم از آینده نگری شون ، اینکه اونها با اضطراب و نگرانی به آینده نگاه میکنن و حال رو فراموش میکنن ، بنابراین نه در حال زندگی میکنن ، نه در آینده
That they live as if they will never die . and die as though they have never lived.
تعجب میکنم از زندگی کردنشون ، اینکه اونها طوری زندگی میکنن که انگار هرگز نمی خوان بمیرن و جوری میمیرن که انگار ، هرگز زندگی نکرده ان
بغض غریبی توی گلوش سنگینی میکرد ، خدا دستاشو گرفت ، برای مدتی سکوت کردن
آروم شد ، بعد دوباره پرسید
خدا ، بعنوان یک پدر ، دوس دارین که کدوم درسایِ زندگی رو فرزندای شما یاد بگیرن ؟
خدا پاسخ داد : بیاموزین که ؛
You can not make anyone love you , all you can do is let themselves be loved.
شما نمی تونین کسی رو وادار بکنین که ، عاشقتون باشه ، همه کاری که می تونین بکنین اینه که ، طوری باشین که دیگران خودشون ، دوستارتون باشن
To learn that , is only takes a few seconds to open profound wounds in those , they love and it can take many years to heal them.
بیاموزین که فقط چند ثانیه طول میکشه ، تا زخمهای عمیقی توی قلب اونهایی که دوستشون دارین ایجاد بکنین ، اما سالها طول میکشه تا اون زخمها رو التیام ببخشین
To learn that , there are people who love you dearly , but simply , do not yet know , how to express or show their feelings.( which this is a principal art for live).
بیاموزین ، آدم هایی هستن که شما رو دوس دارن ، فقط نمی دونن که چطوری احساساتشون رو نشون بدن. که این همون هنر زندگیه
To learn that , is not enough , that you forgive on another , but you must also forgive yourself.
بیاموزین ، کافی نیست که فقط همیشه شما دیگران رو ببخشین، بلکه باید گاهی وقتا ، خودتون رو نیز ببخشین
- بیاموزین اگر نمی تونین کارهای بزرگی انجام بدین ، کارهایی کوچک در راهی بزرگ انجام بدین
- بیاموزین که علم اندوزی امروز شما ، زمانی معنا پیدا میکنه که مانع حسرت های فردایِ شما بشه
- بیاموزین ، اگر عبادت ، حوادث رو برای شما تغییر نده ، شما رو برای تحملِ اونها تغییر میده
- بیاموزین که شادمانی ، نداشتنِ مشکلات نیست ، تواناییِ کنار اومدن با اونهاست
- بیاموزین ، ثروت واقعی اینه که شما چه هستین ، نه اینکه چه دارین
- بیاموزین که یک انسانِ با جرأت ، یک جمعیته
و بالاخره بیاموزین و فراموش نکنین ، که ما هزاران سال قبل از اینکه انسان رو بیافرینیم ، محبت رو آفریدیم
با خضوعی خاص از خدا بخاطر این گفتگوی صمیمی تشکر کرد و برای آخرین بار پرسید
آیا چیزه دیگه ایی هست که دوس داشته باشین اونو فرزندانتون بدونن ؟
GOD smiled and said :
خداوند لبخندی زد و گفت
Just know , that I'm here.
فقط اینکه بدونن من ، اینجا هستم...
Some where , amidst these gillyflowers , at the foot of that tall pine. On top of water consciousness , over law of the plants.
اینجا هستم ، لایِ این شب بوها ، پایِ آن کاج بلند، روی آگاهی آب ، روی قانونِ گیاه
Always….
همیشه خدا.
----------------------------------------------------------
خدایا ، بما توفیقِ
تلاشِ در شکست
صبرِ در نومیدی
رفتنِ بی همراه
فداکاریِ در سکوت
عظمتِ بی نام
ایمانِ بی ریا
خوبیِ بی نمود
عشقِ بی هوس
و
دوست داشتن ، بی آنکه دوست بداند ، روزی کن
......... آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09 ساعت   توسط بیصدا  | 


آلبرت انیشتین : در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.

آلبرت انیشتین : تنها دوراه برای زیستن در زندگی خود داری ،اول اینکه هیچ معجزه ای را باور نکنی، ودیگر اینکه همه چیز را معجزه بدانی.

 

 

آلبرت اینشتین: هیچ کاری برای انسان سخت تر از فکر کردن نیست.

آلبرت انیشتین : عشق مانند ساعت شنی همان طور که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09 ساعت   توسط بیصدا  | 


باربارا دی آنجلیس

باربارا  دی  آنجلیس : منتظرنمانید عشق شما را پیدا کند
زمین حاصلخیزی بیافرینید تا بذر عشق به سادگی در آن جوانه زند و رشد کند
خود را تمام و کمال و تا آن جا که در توان دارید با صداقت تمام به رابطه تان متعهد و پای بند کنید
قدرت تعهد بذر عشق میان شما و معشوق را آبیاری خواهد کرد و به آن این امکان را خواهد داد تا در قلب شما به بار بنشیند


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


باربارا دی آنجلیس

باربارا  دی  آنجلیس : این کتاب را با عشق و امتنائی بی پایان به شما هدیه می کنم که خود هم " آغاز " و هم " طریق" و هم "پایان " عشق و شور زندگی واقعی و حقیقی من هستید.

بقیه در ادامه مطالب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران
بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است . فردوسی خردمند

آزادی باجی به مردم نیست ! چرا که مال و داشته آنهاست. ارد بزرگ

رهایی و آزادی ، برآیند پرستش خرد است و دانایی . ارد بزرگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


عشق این توانائی را می دهد که بگوئید ، پوزش می خوا هم. (کن بلانچارد)
عشق یعنی ترس از دست دادن تو . (مثل ایتالیائی)

عشق دردیست شدیدتر از تمام دردهای دیگر ، زیرا در عین حال روح و قلب و کالبد را رنج می دهد. (ولتر)

عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .  (جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


میوه کشتن ، کشته شدن است . ارد بزرگ

سرآمد دشواری و سختی دانایست و دانا چشم خویش را بر  بسیاری از زیبایی های زود گذر گیتی خواهد بست . ارد بزرگ

هر آنکه خردمندتر است  اهریمن بیشتر به او حمله می کند . در میدان جنگ و آورد او هزاران فتنه و افسون کشته شده را خواهی دید . ارد بزرگ

روز های خوش برای کژاندیش بسیار کوتاه و روز کیفر بسیار دراز . ارد بزرگ

اندرز پیران ، بیشتر زمان ها مملو از خون و درد است که بدبختانه جوان از فهم آن ناتوان است . ارد بزرگ

چه نشانی از بد اندیش بجاست ؟ هیچ . ارد بزرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


زن، چراغ خانه است!

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

* دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

* معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

* همسر موقت: لامپ کم مصرف!

* همسر دائم: همان چراغ خانه. به هرحال اگر ما مَثَل"دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست" را بنا به مصالحی در مطلب چند پست قبل، تغییر دادیم، دیگر قصد تخریب همه مثل ها و متل ها را که نداریم!

* همسر مطلقه: لامپ سوخته!

* همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
"در مصرف برق صرفه جویی بکنید"؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07 ساعت   توسط بیصدا  | 


I NEED YOU

میندیش که دیگران ، تو را به آرمانت خواهند رساند . 

 اُرد بزرگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06 ساعت   توسط بیصدا  | 


منظومه ها پس این ها همه اسمش زندگی است دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد ما زنده ایم چون بیداریم ما زنده ایم چون می خوابیم و رستگار و سعادتمندیم زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش برگچه های پیاز ترانه های طراوتند و فکر من واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها بانگ خروس رابر می داشتند و همین طور ریگ ها و ماه و منظومه ها ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید زیرا دوست داشتن خال با روح ماست.                                     

                                                    «زنده یاد حسین پناهی» 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06 ساعت   توسط بیصدا  | 


لبخند

 به جاى اين كه سعى كنى ثابت كنى كه بهتر از آنى كه فكر مى كنى، به سادگى بخند. بخند به نگرانى هايت، ناامنى هايت. با طنز به اضطراب هايت نگاه كن. اول سخت است، اما كم كم عادت مى كنى...!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05 ساعت   توسط بیصدا  | 


اگر میخواهید خواننده شوید بهتر است بدانید که هیچ کار دشواری در پیش ندارید

در حال حاضر هر نره خری که عشقش میکشه با یه صدای نکره میکروفن میگره دستش و برو بریم ............ اگر یک ته صدا هم داشته باشید خرتان از پل میگذرد.

برای خواننده موفق شدن در یک هفته توجه به نکات زیر فوق الزامی است :

سه ساعت توی حموم تمرکز بگیرید و بعد یه شعر نو درست کنید میتونید توی همون حموم هم اون رو اجرا کنید.

توضیحات :( اگر مایه دار میباشید بهتر است از یک استدیو استفاده کنید )


یه عکس خسته و غمگین با موهای پریشان و صورت اشک آلود و لباس پاره بگیرید برای روی جلد نوار .

توضیحات :( بهتر است یه گیتار شکسته هم در دست داشته باشید )


از اسامی همچون . عاشق دل شکسته . مجنون بدبخت . فلک زده . در به در .
دل تیکه تیکه شده . جوان ناکام . میتوانید برای اسم آلبوم استفاده کنید.

توضیحات :( سعی کنید اسمی انتخاب کنید که طرف دلش به حالت کباب بشه)


نکته فوق مهم برای موفقیت در خوانندگی همین بخش آخر است یک هفته قبل از پخش نوارتان توی همه جا شایعه کنید که نوارهاتون غیر مجاز است و اجازه پخش
به شما داده نشده و با هزار بدبختی میخواهید جواز بگیرید هفته بعد نوارهاتون رو پخش کنید مطمین باشید که به شب نکشیده همه به فروش میرود.

توضیحات :( روند فعلی اینطوریه که هر چیزی که بگن غیر مجاز هست مردم جلوش یه صف یک کیلومتری می کشند که ببینند چیه )
+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05 ساعت   توسط بیصدا  | 


نگاهي به برخورد نيروي انتظامي با بدحجابي
اتفاقي که ديگر جديد نيست
 
ديگر همه عادت کردند که فصل تغيير زمين و آغاز سال جديد، فصل بروز و ظهور برنامه ها و طرح هاي جديد است، برنامه هايي که يک در هزار اجرا يا توان اجرايي آن پيش بيني مي شود. ديگر همه عادت کردند خبر از برنامه هاي انتظامي را براي برقراري اصلي به نام «نظم در کشور» هر سال با آغاز فصل يا سال جديد بشنوند. ديگر همه عادت کردند که از نيمه فروردين مردم را به دو نيم و از ديگران جدا کنند و نيمي را «هنجارشکن» بنامند و آنها را «رواني» يا «فاقد هويت» بدانند. همه اين عادت ها، همان پوشه هاي رنگيني است که با پايان فصلي سرد و آغاز بهار، راهي ميز مديران مي شود و يک به يک براي اجرا، دستور مي خورد.
 
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04 ساعت   توسط بیصدا  | 


" تن درست برای روان ، مهمانخانه ، و برای تن ناسالم بیمارستان است "  . بیگن

" چهار چوب نگاه ما زمینی است ، اما برآیند اندیشه ما جنبه آسمانی نیز پیدا می کند "  . ارد بزرگ

" آنچه را که با خوشی و لذت آموخته ایم ، هرگز فراموش نمی کنیم "  . سیسرون

" آنكه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار براستي در اين جهان نيك بخت است "  . بزرگمهر


+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04 ساعت   توسط بیصدا  | 


این که نشسته باشی در اتاقی که که نه 9 متر تمام باشد و نه به 10 متر رسیده اتفاق خاصی نیست. اما اگر قرار باشد این اتاق 9 متری به 10 متر نرسیده بشود جهان رویاهای تو و زندگی تو با یک لامپ و حمام و دستشویی مشترک که یک گوشه اش تعبیه کرده اند، حتما کمی باید به آن فکر کرد. دختری که امروز در تاکسی نشسته بود و برای تمامی جهان حکم یک غریبه را داشت، وقتی از راننده تاکسی آدرس خیابانی حوالی یک جای دور از آن دورهای شهر را می پرسید همه آرزویش رسیدن به موقع به همان اتاق بود که برای او بشود خانه ای تا در آن زندگی کند. خانه ای که 9 متر نبود و به 10 متر هم نمی رسید. اما او برای این که خانه از دستش نرود همان طور که آدرس را در کاغذی نوشته شده در دست گرفته بود چنان عجله داشت که انگار قرار است قصری حوالی مرکز جهان را پیدا کند. او از راننده و مسافر نشانی می پرسید. نشانی جایی حوالی دورهای شهر آهن و سیمان. پیاده که شدم تاکسی پشت سرم ماند در ترافیک لعنتی روزهای پایتخت. پیش از آنکه پیاده شوم راننده از دختر قیمت خانه 9 متری نرسیده به 10 متر را پرسیده بود و آن یک گفته بود پنج و نیم رهن کامل. آفتاب سمج که بر فرق سرم خورد خود را جایی میان یکی از خیابان ها دیدم. دور از تاکسی و مسافری که داشت با عجله می رفت تا برای رسیدن به آرزوهای کوچکش با جهان بی رحم به نا عادلانه ترین شکلی بجنگد.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04 ساعت   توسط بیصدا  | 


آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است ِخوب

چه شب خوبی است امشب!

همه ی دنیا به خواب رفته است و من

تنها بیدار مانده ام.

نمی دانم چه کاری دارم....                           " دکتر شریعتی "

این حکایت حال دیشب من بود.دلم می خواست دیشب که تا صبح بیدار بودم

 (نمی دونم برای چی ) می نوشتم اما نشد چون خواهرم با صدای دکمه های

کیبورد نمی تونه بخوابه . راستش  بعد از دیشب ِ  بعد از اون همه بیخوابی

یه سوالی ذهنم رو بد جور مشغول کرده که میدونم جز وجدانم کسی نمی

تونه جوابشو بده.آخه می دونید دیشب که همه خواب بودن و من بیدار  

ِ فکر کردم خیلی نامردیه که همه تو خواب نازن و من بیدار. گفتم بذار 

خواهرمو که با من تو یه اتاق می خوابه رو بیدار کنم دلم نیومد گفتم

 بذار اون یکی خواهرمو یا مامانو و یا بابا رو اما دلم نیومد....

 آخه اونا که تقصیری نداشتن من بیخوابی زده بود به سرم .

 اما وقتی بالای سر تک تکشون می نشستم همه شون

 قیافه شون خیلی معصوم شده بود (تا حالا به قیافه کسایی که خوابند دقت کردید؟)

درس مثل معصومیت یه بچه ی ۲ ساله  انگار تا حالا اصلا مرتکب

گناه نشدن ِ انگار بابام همون مرد قد بلند با اون قیافه و اندام

مردانه و محکم نبود ِ مامانم و خواهر هام مثل یه بچه ی معصوم

و پاک بدون کوچکترین گناهی به نظر میومدن ِ  انگار قرار نبود چند

ساعت دیگه تو هیاهوی روز قدم بذارن و خودشون هم چیزی هر

 چند اندک به این هیاهو اضافه کنن.دلم می خواست همه شونو

بغل کنم ِ ببوسمشون .وقتی برگشتم اتاق تا الان این سوال واقعا گیجم کرده

"یعنی وقتی من هم می خوابم همون قدر معصوم به نظر میام؟"

راستش تنها جوابی که تا حالا به ذهنم اومده اینه که هر کی در

طول روز و وقتی که بیداره گناهاش کمتر باشه به همون اندازه

 وقتی میخوابه معصومتره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02 ساعت   توسط بیصدا  | 


«هیچ ناز بالشی نرم تر از وجدان آسوده نیست.»

                                                                                                           «کن بلانچارد»

«ما نمی توانیم مسائل را با همان طرز فکری که آن را ایجاد کرده است حل کنیم.»

                                                                                                           «آلبرت انیشتین»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02 ساعت   توسط بیصدا  | 


 
امروز به خبر جالبی برخورد کردم که فکر می کنم برای اهالی وبلاگ که به کامپیوتر و حواشی آن علاقمندند جالب باشد. بله بعد از انواع ویروسها و مشکلات عدیده ای که کامپیوتر ها را تهدید می کرد حالا نوبت به مورچه ها رسیده. موجودات کوچکی که پر تلاش بودنشان همیشه مثال زدنیست و حالا مورچه ها هم به کامپیوتر علاقه پیدا کرده اند. طبق خبری که می خواندم وسایل برقی و بخصوص کامپیوترها در نزدیکی هوستون و تگزاس آمریکا تحت خطر جدی قرار گرفته اند و حتی کامپیوترهای فرودگاه هوستون و شرکت فضایی ناسا به شدت آسیب دیده اند. داستان از این قرار است که نوعی مورچه های بسیار ریز قرمز رنگ که گفته می شود با یک کامیون قاچاق به خاک آمریکا رسیده اند به وسایل برقی راه پیدا می کنند و در آنها خانه سازی می کنند. همه مورچه ها از میدان مغناطیسی زمین برای جهت یابی استفاده می کنند و احتمالا همین خصلت طبیعی آنها را به سمت وسایل برقی جذب می کند. از آنجاییکه داخل وسایل برقی تاریک و گرم است و کمتر در معرض گذر دشمنان مورچه هاست فضایی ایده آل برای لانه کردن آنهاست. همین باعث شده که جعبه های تقسیم برق، کنتورهای گاز و داخل کامپیوترها با آثار غذای مورچه ها و همه تولیدات آنها پر شود. از طرفی با اینکه آرواره های مورچه ها آنقدر قوی نیست که بتوانند قطعات فلزی را کاملا بجوند ولی روکشهای نرم سیمها و یا سیمهای نازک را به راحتی می جوند و به سیستم برق رسانی این وسایل لطمه می زنند. مورچه ها اگر روکش سیم فعال را بجوند دچار برق گرفتگی می شوند و همانجا می میرند ویا دچارشوک الکتریکی می شوند . بعد از مردن نوعی ترکیب شیمیایی از آنها تولید می شود که باقی مورچه ها را از اطراف به سمت خود جلب می کند و آنها با تابوت به سراغ جنازه آمده و عده بسیاری از آنها محل را برای ادامه زندگی می پسندند. مشکل دیگری که محققان با مورچه قرمز دارند چند ملکه ای بودن آنهاست. بر خلاف دیگر انواع مورچه ها که تک ملکه ای هستند و با سم به زودی از بین می روند مورچه های قرمز چندین برابر تولید مثل می کنند و از بین بردن آنها ساده نیست
منبع: روزنامه واشنگتن پست


 


 

I came across a very interesting article about the new mode of threats to computers. After all kinds of viruses and other threats, this time it's ant's turn. The article was telling the stor of a type of ants that have arrived as a stow away on a cargo ship to United States. These tiny red ants concern a lot about electronic devices and attract mostly to computers. Computers around Huston and Texas are under serious threat of this kind of ant. Even Houston's Hobby Airport and NASA's Johnson Space Center have effected by this ant species threat. All ants are capable of detecting electromagnetic fields to use as their navigators. Their sense of direction grazes the Earth's magnetic field. This very same natural sense attracts them to all Electric devices. Also, Electric boxes like that of switch boxes, gas meters, computer boxes are ideal warm and dark places out of reach of any type of enemies for ants. They make home there and eat there and make all sorts of mess...


 

Although ants' jaws are not strong enough to chew metal pieces, the softer insulation around them is eatable for them and this causes electrical shorts. On the other hand, in result of chewing active wires many of these ants are shocked or electrocuted. When ants die their bodies release a type of chemical alarm that attracts other ants who live around to come with cascades and this attracts them to make home there.


 

Other problem with these red ants is that unlike many other ant species they are multi queen ants. This makes it harder to kill them because their reproduction is many times more than other ants.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01 ساعت   توسط بیصدا  | 


ما کودکان قصه های مادربزگ ها نبودیم.مادربزرگ ها که قصه می گفتند، زمین که نرم نرم باران را در خود می کشید، بلوط ها که سیر آب ها می شدند، اسب ها که بخار از دهانشان بر می خواست،مه که از کوههای بلوط خود را پایین می کشید، ما بزرگ می شدیم.
اسب ها را دیدیم، مادربزرگ ها را دیدیم، قصه ها را شنیدیم، باران از آسمان نازل می شد و قطرات در شریان برگ ها نفوذ می کرد.خدا بر فراز ایستاده بود.در کار جهان. کوهستان در نظاره اسب ها بود و خیز باران در دره ها آغاز می شد.شریان برگها مست باران بود.ما کودکان در باران، قصه های مادربزرگ ها را شنیدیم.اسب ها را دیدیم که زیر بارانی زرد افسار گسیخته بودند.
قصه ها از دهان مادربزرگ ها که خارج می شد،کوهستان آبی بود. پادشاه اجنه زیر بارانی زرد، کوهستان آبی را دور می زد. یال اسبش تا زمین خیس کشیده می شد. اسب های باد و باران را از پاییز آن سوی دره ها با خود می آورد. با خود شیر و عسل و نان تازه می آورد، با خود طعم بابونه و بنه می آورد. بلوط می آورد. بخار برمی خواست و با دود بلوط های نیم سوخته در« تژگاه» یکی می شد. پادشاه اجنه در قصه های مادربزرگ ها از پشت مه کوهستان می آمد. ما او را نگاه می کردیم.
می گفتند:« هزار سال پیش، شبی که راه گم کرده به دنبال زائو برای کمک به طائفه اجنه گذارش به اینجا افتاده» می گفتند: « از ما فقط یکی به جرات بر زین اسبش نشست و رفت.» می گفتند: « ننه بزرگ می گفت جن هم که باشن خلقت خدان ، زن باید بچه ش رو به دنیا بیاره، کمک می خواد.»می گفتند: « طایفه اجنه اون طرف کوههای آبی تو غارها زندگی می کنن.اگه کسی کاریشون نداشته باشه ،کاریشون به کسی نیست.پی زندگی خودشونن.»
هزار سال پیش مادربزگ ها تا صبح نشسته بودند، چند تایی زیر لب دعا خوانده بودند. دم دمای صبح که اسب های باد و باران همراه پادشاه اجنه به آبادی برگشته بودند، آنکه پیش از همه ننه بزرگ را دیده قسم خورده بود که با دامنی پر از جواهر سوار بر اسب بالدار باز می گشته. با دعای خیر اجنه که زن سالم بود، بچه سالم بود.
ما کودکان قصه های مادربزگ ها نبودیم.قصه ها را می شنیدیم. پادشاه جن ها در قصه ها بود که هر سال طرفای آبادی می آمد. با خود برایمان مشک دوغ می آورد، شیر و کره و عسل می آورد،طراوت کوهستان ها را می آورد. قصه های مادربزرگ ها را می آورد. یال اسبش بر زمین خیس کشیده می شد...
                                                                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01 ساعت   توسط بیصدا  | 



explorer blog