تبليغاتX
..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..
::::آفرین جان آفرین نیک را ××× جان آفرید و ایمان نیک را::::


..روی خط ، نوشته..ON THE LINE , WRITE..



 

انگار توي يك دالان مالامال از پلك هاي دوخته شده راه ميروم!
يكي آمده تمام پلك ها را
با سيم كلفتي به هم دوخته
تا ديدن از يادشان برود!

 

 

پی نویس:

 - دیدن را خون بهای حق خود می دهیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23 ساعت   توسط بیصدا  | 


نگاهم به چهارخانه هاي ساختمان رو به روست
                                           آنجا كه دخترك گيس بريده همسايه
                                                                        پاهايش را از پنجره اويزان ميكند

 


       آنها را تكان ميدهد
                        و با هر تكان خاطره مرگي در ذهن عابران پايين رقم ميخورد!

 


كاش پاهايش را جمع ميكرد
از اين ارتفاع چندش آور دور ميشد
تا من تمام حواسم را به " سقوط آلبر كامو"‌ جمع كنم

 

پی نویس:

- عاشق خودم ميشوم!
- دنبال توجيه منطقي نباشيد
- خودشيفتگي چرا نميخواهد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12 ساعت   توسط بیصدا  | 


همیشه به من گفتن علم بهتر است...

آری بهتر است.

او به من گفت که متخصص شو...خاطره ی زیادی یادم نمیاد از کلاس اولم.ولی یادمه روز اول گریه نکردم و خیلی عادی رفتم مدرسه. شاید چون خواهر یه بزرگتر از خودم داشتم و به قضیه آشنا بودم. فقط مشکلم از همون اول تا به امروز بیدار شدن از خواب بوده و هست و خواهد بود از نظر من ساعت ۱۰ صبح هم صبح کله ی سحره.

به هر حال هنوز معلم کلاس اولم (خدا بیآمورزتش) رو فراموش نکردم.

روز معلم مبارک 

پی نویس:

- معلم به من آموخت که رونویسی نکنم بفهمم بخونم و بعد خودم بنویسم...

- دوستش دارم

- ببخشید که مدتی نبودم،گرفتاری...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12 ساعت   توسط بیصدا  | 


نمیدانم چه اتفاقی میافتد که یکمرتبه با بهار مواجه میشوی. همیشه سرزده و درست وقتی که انتظارش را نداری از راه می آید. بوها، صداها، رنگها و ... نو میشوند. بهار یعنی روبوسی و عیدی گرفتن از دست پدر و مادر و کاشتن نشای کاهو و تخم مرغ رنگی و آسمانی که از فرط صافی نمیتوانی نگاهش کنی. بهار برایم همیشه یادآور آقاجان است. با لباسی سفید و نو و بوسیدن دستش. به خانواده خوب و بزرگم به دوستان گرامیم مژده بهار مبارک باشد.

بهار نارنج شیراز

 

پی نویس:
-
خدایا تو معبود قدیمی، واین است سال تازه ای، پس از تو در آن درخواست حفظ از شیطان، و نیرو و قوّت بر این نفس امّاره بدخواه دارم، و نيز اشتغال بدانچه مرا در عمل به تو نزديك گرداند، اي كريم اي صاحب جلال و بزرگواري <<پیامبر اکرم(ص)>>

 

بهارتان سبزتان مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30 ساعت   توسط بیصدا  | 


سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم

گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي

من شکستم هر دو را

گفته بودم، از سکوتت، از غرورت؟ خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا

با تو گفتم

 

 

از همه تنهايي ام، خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت، مرهمي

بر زخم من

پس، باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي...

 

 

پی نویس:

- تنها يادگاري خواهيم شد،تلخ،در کنجه دنيا و خاطره مان خواهد پوسيد در حياط اين زندان و خاطر مان خواهد ماند در قلب عاشق "امروز" هايي که برگ هاي زرد "فردا" به گورستان "ديروز" تبديلشان مي کند.

- بسي كه به جرم عاشقي رنج زمانه ميكشم بر سر شانه هاي دل بار بهانه ميكشم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19 ساعت   توسط بیصدا  | 


 

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود،

می گذرد

عشقها می میرند

رنگها،رنگ دگر می گیرند

وفقط خاطره هاست،

که چه شیرین وچه تلخ

دست نا خورده به جا می مانند

 

 

 

پی نویس:

- به یاد داشته باش هیچ نیرویی در مقابل عظمت ، قدرت ، پشتکار و اراده ی آدمی تاب مقاومت ندارد.پیوستگی مان را به یاد داشته باشیم.

- در عمق این حقیقت برتر که همگی یک خوانواده ایم عشق  و آرامش را دریاب .کوله بار ترس و حسادت را کنار بگذار، با بالهای ادراک به اوج پرواز کن تا وارد سرزمین بی حد و مرز محبت شوی.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21 ساعت   توسط بیصدا  | 


يه محرم ديگه از راه رسيد،هيئت... روضه... عزاداري...واي چه بوي خوشي به مشام ميرسه دقت کردي هميشه چندوقت قبل محرم دلت چقدر گرفته بدون اينکه علتشو بدوني  ،يه جوري هستي ويه حس وحال ديگه داري ...هرکار ميکني حالت بهترنميشه و روزبه روز احساس ميکني داري بدتر ميشي....محرم که از راه ميرسه  باز غصه هات بيشتر ميشه اما يه دلخوشي داري واونم اينه که  ميتوني بري يه هيئتي، روضه اي، يه جايي که... ممکنه امام زمانت هم اونجا باشه ....ميتوني راحت گريه کني...راحت راحت...ميتوني حتي دلتگيهاتو فرياد بزني حواستو جمع ميکني که لااقل توي اين ماه يه کاري نکني که غصه هاي آقارو بيشترش کني...آقا عزادار جدشون هستن (آجرک الله يا بقيه الله)...نکنه چشمهامون يه چيزايي رو که نبايد،ببينن...نکنه زبانهامون يه چيزايي رو که نبايد ،بگن...نکنه گوشهامون يه چيزايي رو که نبايد،بشنوند....شايد تو هم دلت ميخواست در زمان امام حسين(ع) زندگي ميکردي ، عازم نينوا مي شدي وهم پيکار امامت مي شدي ....شايد همش با خودت ميگي اي کاش منم اونجا بودم وبه نداي ((هل من ناصر))امام  زمانم پاسخ مثبت مي دادم...امام زمانم!تا حالا راست وحسيني ازخودت پرسيدي اگه توي اون زمان بودي چيکار ميکردي؟؟((هل من ناصر ))امامت رو چه جوري جواب ميدادي؟؟اصلا چرا ۱۳۶۷سال به عقب برگرديم همين الان رو درنظر بگيريم به نداي(( هل من ناصر)) امام زمانمون چه جوري پاسخ داديم؟؟؟اصلا ((هل من ناصر)) امام زمان مون رو ميشنويم؟؟؟

 

یا سیدالشهدا 

پی نویس:

- امروز نـدای محـرم از سکوت یک عشق به تجلی میرسد.

-اینک غزه کربلا و امروز عاشورا است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09 ساعت   توسط بیصدا  | 


 شب يلدا بر شما گرامي باد اميد كه سال ديگر در جوار شما اين شب طولاني را به صبح اميد رهنمون سازيم.

چند اين شب و خاموشی، وقت است كه برخيزم *** وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد، افروختنم بايد *** اي عشق بزن در من، كز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم، در خون دلم دارد *** تا خود به كجا آخر، با خاك در آميزم
چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان *** صد زلزله برخيزد، آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم ، بند از دل پر آتش *** وين سيل گدازان را ، از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد ، از ابر فرو بارم *** چون خشم رخ افزود، در صاعقه آويزم
اي سايه سحر خيزان دلواپس خورشيدند *** زندان شب يلدا ، بگشايم و بگريزم

((شیخ عجل حافظ شیرازی))

آخر پاییز

مگر می شود شب باشد و یلدا نباشد؟

تو یلدا ترین یلدای دیر پروری...تو...نقطه ی اوج تنهایی پنجره هستی...تو یلدا ترین بهار بارانی...

بهار نیست و یلدا هست...تو هستی و بهار نیست...تو بارانی ترین نقطه ی اشکی در هوای انتظار...

و من منتظر ترین خسته ی کوچه های مه گرفته...

 

 پی نویس:

- یادم هست سالها پیش مادر بزرگ میگفت اگه شب یلدا باران یا برف ببارد هر ارزویی بکنی براورده میشود.

- حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .

-  . . . یلدای خوفی داشته باشیید حتما امسال افسانه حقیقت پیدا میکنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30 ساعت   توسط بیصدا  | 


چيزى كه مدت ها با شما باشد به تدريج به فراموشى سپرده مى شود و متاسفانه اين قانون بزرگ ترين قاتل عشق است. "رابينز"

 

                   شهر من شهر خاکستری است

                                             ***

                                                مداد رنگی هایم را گم کرده ام...

 

پی نویس:

- چند وقتی است که شهر من تاریک هست ای خدا به داد شهر من برس منتظرم... .

- در این شهر کسی نمیفهمد در اطرافش چه خبر است... .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/09 ساعت   توسط بیصدا  | 



explorer blog